مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی زنة


معنی زنة

زنة. [ زِن ْ ن َ / زَن ْ ن َ ] (ع اِ) (از «زن ن ») ابوزنة؛ کپی . (منتهی الارب ). کنیه ٔ بوزینه . (از اقرب الموارد). بوزینه و کپی نر. (ناظم الاطباء).

معنی زنة- ترجمه زنة برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد زنة اینجا را کلیک کنید

هم معنی زنة


ترجمه زنة

برزنت: tarpaulin
پارچه برزنت: oilskin
پلزنت پلینز: Pleasant Plains


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه زنة


مرغ را جولانگه عالى هواست *** ز انکه نشو او ز شهوت وز هواست‏
پس تو حیران باش بى‏لا و بلى *** تا ز رحمت پیشت آید محملى‏
چون ز فهم این عجایب کودنى *** گر بلى گویى تکلف مى‏کنى‏
ور بگویى نه زند نه گردنت *** قهر بر بندد بدان نه روزنت‏
پس همین حیران و واله باش و بس *** تا در آید نصر حق از پیش و پس‏
چون که حیران گشتى و گیج و فنا *** با زبان حال گفتى اهدنا
زفت زفت است و چو لرزان مى‏شوى *** مى‏شود آن زفت نرم و مستوى‏
ز انکه شکل زفت بهر منکر است *** چون که عاجز آمدى لطف و بر است‏
نمودن جبرئیل علیه السلام خود را به مصطفى صلى اللَّه علیه و آله به صورت خویش و از هفت صد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همه شعاعش‏ ***
مصطفى مى‏گفت پیش جبرئیل *** که چنان که صورت تست اى خلیل‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی زنج

زنج . [ زِ ] (اِ) زاج سفید باشد و به عربی شب یمانی خوانند به تشدید بای ابجد. (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از فرهنگ فارسی معین ). زاج سفید. (ناظم الاطباء). در ترجمه ٔ صیدنه ... زاگ سپید...(فر

معنی زنبیل

زنبیل . [ ] (اِخ ) رجوع به زنتپیل شود.

معنی زنج

زنج . [ زُ ] (اِ)مطلق صمغ را نیز گفته اند خواه صمغ عربی باشد خواه غیر عربی . (برهان ). انگم . صمغ درخت . (فرهنگ فارسی معین ). صمغ. (ناظم الاطباء). صمغ درخت . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج )

معنی زنج

زنج . [ زَ ] (اِخ )زنگ . زنگبار. مملکت زنگیان . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 1 ص 32، تاریخ الحکماء ابن قفطی ص 348 و احوال و اشعار رودکی ص 393 شود.

معنی زنة

زنة. [ زِ ن َ ] (ع ص ، اِ) (از «وزن ») مقابل و ناحیه ٔ چیزی . یقال : هو زنة الجبل ؛ ای حذاؤه و ناحیته . || برابر. یقال : هو زنته ؛ یعنی او برابر آن است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

معنی زنة

زنة. [ زِ ن َ ] (ع مص ) (از «وزن ») نهادن دل خود بر آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || سختن . (تاج المصادر بیهقی ). سنجش و سنجیدن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). سنجیدن و اندازه کردن . (از منتهی الار

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: