مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی زنبیل


معنی زنبیل

زنبیل . [ زَم ْ ] (اِخ ) دهی از دهستان تورجان است که در بخش بوکان شهرستان مهاباد واقع است و 127 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

معنی زنبیل- ترجمه زنبیل برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد زنبیل اینجا را کلیک کنید

هم معنی زنبیل

زنبیل: تبنگو، سبد، سله
سبد : 1 تبنگو، زنبیل، سله 2 حلقه
سله : زنبیل، سبد


ترجمه زنبیل

زنبیل: basket


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه زنبیل


کز ضرورت هست مردارى مباح *** بس فسادى کز ضرورت شد صلاح‏
هم در آن دم آن خرک بفروختند *** لوت آوردند و شمع افروختند
ولوله افتاد اندر خانقه *** کامشبان لوت و سماع است و شره‏
چند از این صبر و از این سه روزه چند *** چند از این زنبیل و این دریوزه چند
ما هم از خلقیم و جان داریم ما *** دولت امشب میهمان داریم ما
تخم باطل را از آن مى‏کاشتند *** کان که آن جان نیست جان پنداشتند
و آن مسافر نیز از راه دراز *** خسته بود و دید آن اقبال و ناز
صوفیانش یک به یک بنواختند *** نرد خدمتهاى خوش مى‏باختند
گفت چون مى‏دید میلانشان به وى *** گر طرب امشب نخواهم کرد کى‏
لوت خوردند و سماع آغاز کرد *** خانقه تا سقف شد پر دود و گرد


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی زنج

زنج . [ زُ ] (اِ)مطلق صمغ را نیز گفته اند خواه صمغ عربی باشد خواه غیر عربی . (برهان ). انگم . صمغ درخت . (فرهنگ فارسی معین ). صمغ. (ناظم الاطباء). صمغ درخت . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج )

معنی زنبیر

زنبیر. [ زِم ْ ] (ع اِ) درختی است مانند چنار. || انجیر حلوانی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

معنی زنبیله

زنبیله . [ زَم ْ ل َ / ل ِ ] (اِ) تبنگوی خیاطی . || جامه دان . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ).

معنی زنة

زنة. [ زِ ن َ ] (ع ص ، اِ) (از «وزن ») مقابل و ناحیه ٔ چیزی . یقال : هو زنة الجبل ؛ ای حذاؤه و ناحیته . || برابر. یقال : هو زنته ؛ یعنی او برابر آن است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

معنی زنبیل آباد

زنبیل آباد. [ ] (اِخ ) از طسوج و ناحیه ٔ رود آبان . (تاریخ قم ص 113).

معنی زنپاره

زنپاره . [ زَم ْ رَ / رِ ] (ص مرکب ) زانی . زناکار. جِهمَرز. (ناظم الاطباء). رجوع به اشتینگاس شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: