مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی زأبج


معنی زأبج

زأبج . [ زَءْ ب َ ] (ع اِ) اخذه بزأبجه ؛ گرفت آن را همه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (تاج العروس ). به معنی همه و تمام : و اخذه بزأبجه ؛ گرفت آن را همه . (آنندراج ). ابن الاعرابی گوید: همزه ٔ آن غیر اصلی است و گویا به همین جهت جوهری آنرا نیاورده است . (تاج العروس ). رجوع به نشوء اللغة ص 20 و نیز رجوع به زابج و زئبر و زأمج شود.

معنی زأبج- ترجمه زأبج برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد زأبج اینجا را کلیک کنید

هم معنی زأبج


ترجمه زأبج


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه زأبج



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی زابل

زابل . [ ب ُ ] (اِخ ) قومی و جماعتی است . (برهان قاطع). || (اِ) شعبه ای است از موسیقی . (برهان قاطع). اصلی است . (شرفنامه ٔ منیری ). مقامی است از مقامات سرود. (غیاث اللغات از سراج و چراغ هدایت و فرهنگ

معنی زابلستانی

زابلستانی . [ ب ُ ل َ / ل ِ ] (ص نسبی ) منسوب به زابلستان : به یک روز رنج گدائی نیرزد همه گنج محمود زابلستانی . سنائی .

معنی زاب کبیر

زاب کبیر. [ ب ِ ک َ ] (اِخ ) ناحیه ای است در آفریقا شامل چند قریه و شهرستان . یاقوت حموی آرد: و کنار هر یک از زابها چندین قریه و شهرستان قرار دارد. سلفی از اصم منورقی حکایت کند که از زاب کبیر است بسکر

معنی زاب کوچک

زاب کوچک . [ ب ِ چ َ ] (اِخ ) رودی است در جنوب اربل مؤلف تاریخ کرد گوید: در شمال در دامنه ٔ سلسله ٔ زاگروس اوربیلوم [اربیل کنونی ] بود در جنوب اربیل دولت شیموروم (آلتون کوپری فعلی )نزدیک زاب کوچک قرا

معنی زابل الذئب

زابل الذئب . [ زِ لُذْ ذِ ] (ع اِ مرکب ) سرگین گرگ . بیرونی آرد: سرگین گرگ که بر خار و سنگ فکنده باشد و لون او سپید، علت قولنج را سود دارد و طریق استعمال او در علت قولنج آن است که سرگین گرگ را با بعضی

معنی زابلشاه

زابلشاه . [ ب ُ ] (اِخ ) پدرزن جمشید. در مجمل التواریخ و القصص آمده : فرزندش [فرزند جمشید] ثور [در گرشاسبنامه : تور] بود از پریچهر دختر زابل شاه ، و دیگردو پسر از دختر ماهنگ مالک ماچین یکی را نام هتوا

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: