مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی ربیعةبن زرعة

ربیعةبن زرعة. [ رَ ع َ ت ِ ن ِ زَ ع َ ] (اِخ ) حضرمی ... از صحابه ٔ حضرت رسول بود و ابوسعیدبن یونس گفته او در فتح جنگ مصر حاضر بود. (از الاصابة ج 1 قسم 1). و رجوع به حسن المحاضرة فی اخبار مصر و القاهرة ج 1 ص 91 شود.

معنی چغبه

چغبه . [ چ َ ب َ / ب ِ ] (اِ) قسمی از ساز نوازندگی . (فرهنگ نظام ) : چون فروراند زخمه بر چغبه هر که بشنید گرددش سغبه . مسعودسعد (از فرهنگ نظام ).

معنی قراول کشیدن

قراول کشیدن . [ ق َ وُ ک َ /ک ِ دَ ] (مص مرکب ) نگاهبانی کردن . (ناظم الاطباء).

معنی یبوس

یبوس . [ ] (اِخ ) (به معنی خرمن یا جای کوبیدن غله ) اسم کنعانی اورشلیم است . (قاموس کتاب مقدس ). || در مواردی دیگر در کتاب مقدس احتمالاً اسم مردی از خانواده ٔ کنعان بن حام باشد. (از قاموس کتاب مقدس ). و رجوع به یبوسیان شود.

معنی دش خدایی

دش خدایی . [ دُ خ ُ ] (حامص مرکب ) دش خدا بودن . حکومت جور. سلطنت استبدادی . (یادداشت مؤلف ) : اندر دش خدائی الکساندر... (کارنامه ٔ اردشیر ترجمه ٔ صادق هدایت ص 7). و رجوع به دش خدا شود.

معنی جعفرآباد

جعفرآباد. [ ج َ ف َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان درب قاضی بخش حومه ٔ شهرستان نیشابور در 18هزارگزی خاور نیشابور. جلگه و معتدل است . سکنه ٔ آن 163 تن شیعی مذهب و فارسی زبانند. آب آن از قنات و محصول آن غلات است .راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی حسامی هروی

حسامی هروی . [ ح ُ ی ِ هَِ رَ ] (اِخ ) از اقربای محمدبن حسام الدین قهستانی است و بقوت حافظه معروف چنانکه حکایات طویل را به همان عبارت که در کتب دیده بر منبر میخواند. در جمعه هادر مسجد جامع هرات به وعظ میپرداخت و روزهای چهارشنبه در مزار پیر مجرد خواجه ابوالید احمد وعظ میکرد. (حبیب

معنی پیش پا

پیش پا. (اِ مرکب ) فرش و گلیمی که در دهلیز و یا برابر در اطاق گسترانند.

معنی هدنة

هدنة. [ هََ ن َ ] (ع اِ) باران سست اندک . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

معنی موابلة

موابلة. [ م ُ ب َ ل َ ] (ع مص ) همیشگی کردن در کاری . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مواظبت کردن .

معنی باغلی ماراما

باغلی ماراما. (اِخ ) دهی است از دهستان آتابای بخش مرکزی شهرستان گنبد قابوس که در 18 هزارگزی باختر گنبد در دشت واقع است . ناحیه ای است دارای آب و هوای معتدل و 200 تن سکنه ، آب آنجا از چاه تأمین میشود. محصول عمده ٔ آن غلات دیمی و حبوبات و صیفی و لبنیات وشغل مردمش زراعت و گله داری

معنی بلکفه

بلکفه . [ ب ِ ک ِ ف َ / ف ِ ] (ع ص مرکب ، اِ مرکب ) مشتق از بلاکیف است ، و در اصطلاح علم کلام ، قائل بودن به وجود محسوس است بر روش اشاعره در بحث رؤیت . (از برهان ) (از آنندراج ) (از فرهنگ فارسی معین ) : قد شهوه بخلقه فتحوفوا شفع الوری فتسندوا بالبلکفه . جاراﷲ زمخشری .

معنی لدان

لدان . [ ل ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِلَدن . || تثنیه ٔ لِدَة. (منتهی الارب ). || از اسماء شمشیر. (المزهر سیوطی ص 243).

معنی قهم

قهم . [ ق َ هََ ] (ع مص ) کم شدن خواهش طعام . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).

معنی مجعة

مجعة. [ م َ ج ِ ع َ ] (ع ص ) زن بی شرم و برهنه فرج و کم شرم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). زن کم شرم . (از اقرب الموارد).

معنی خیارزار

خیارزار. [ خ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شبانکاره بخش برازجان شهرستان بوشهر، واقع در 36 هزارگزی شمال باختری برازجان و کنار راه فرعی برازجان به گناوه با 260 تن سکنه . آب آن از چاه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).

معنی قلعه نو ریمله

قلعه نو ریمله . [ ق َ ع َن ُ م َ ل ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ریمله بخش حومه ٔ شهرستان خرم آباد، واقع در 22هزارگزی شمال باختری خرم آباد و 10هزارگزی باختر اتومبیل رو خرم آباد به کرمانشاه . موقع جغرافیایی آن جلگه و هوای آن معتدل مالاریایی است . سکنه ٔ آن 300 تن است . آب آن از چشم

معنی منفث

منفث . [ م ُ ف َث ث ](ع ص ) شکسته گردنده و شکسته . (آنندراج ). شکسته . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به انفثاث شود.

معنی نه نه

نه نه . [ ن َ ن َ / ن َ ن ِ ] (اِ) ننه . رجوع به ننه شود.

معنی حدیثی

حدیثی . [ ح َ ] (اِخ ) علون . محدث است .

معنی ابن بکر شیرازی

ابن بکر شیرازی . [ اِ ن ُ ب َ رِ ] (اِخ ) کاتب مطیع خلیفه ، شاعر و ادیبی نیکومحاضره بوده است . او راست : کتاب الشجون و الفنون . کتاب انشاء الرسائل و الکتب . (از ابن الندیم ).

معنی نیک تن

نیک تن . [ ت َ ] (ص مرکب ) اسبی که پوست تن وی براق بود. (ناظم الاطباء).

معنی تحسف

تحسف . [ ت َ ح َس ْ س ُ ] (ع مص ) تحسف اوبار؛ افتادن پشمهای شتر و پریدن آنها. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). رجوع به تحسر شود. || تحسف جلد؛ باز شدن آن : لقد رأیت جلده یتحسف تحسف جلدالحیة؛ ای یتقشر. (اقرب الموارد).

معنی کیسب

کیسب . [ ک َ س َ ] (اِخ ) دهی است میان ری وخوار که دهی دیگر است . (منتهی الارب ). قریه ای میان ری و خوار ری . (از معجم البلدان ). شاید این قریه ، ایوان کی کنونی باشد. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

معنی هسهاس

هسهاس . [ هََ ] (ع ص ، اِ) شبان که گوسپندان را همه شب چراند و پاس دارد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || آنکه به شب خواب نکند جهت کاری . (منتهی الارب ). آنکه شب نخوابد برای کاری یا اجتهادی . (از اقرب الموارد). || قصاب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || قَرَب ٌ هسهاس ؛ قرب شتاب

معنی انگشتوا

انگشتوا. [ اَ گ ِ ] (اِ) نانی که بر انگشت پزند. (از شرفنامه ٔ منیری ). نانی که بر روی آتش زغال و غیره پزند. (از برهان قاطع) (از آنندراج ) (از هفت قلزم ). نانی که بر انگشت و اخگر پزند. (فرهنگ سروری ). و رجوع به انگشتو و آنندراج شود.

معنی خم چم

خم چم . [ خ َ چ َ ] (اِ مرکب ) راه رفتن به ناز. || حرکات دلبرانه . || تواضع و فروتنی . (یادداشت بخط مؤلف ).

معنی غصص

غصص . [ غ ُ ص َص ْ ] (ع اِ) ج ِ غُصَّة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (غیاث اللغات ). رجوع به غصه شود: الدهر فرص و الا فغصص . (سندبادنامه ص 88 و 155).

معنی سلفه

سلفه . [ س ُ ف َ ] (ع اِ) ناشتاشکن . (آنندراج ) (غیاث ). || طعام که آن را برای مردم آینده ذخیره نهند. || پوست تنک که در آستر موزه ها و جز آن بکار برند. || یک کرد زمین که بجهت تره و مانند آن هموار کرده باشند. (منتهی الارب ) (آنندراج ).

معنی قتة

قتة. [ ق َت ْ ت َ ] (ع اِ) یک اسپست . (منتهی الارب ). رجوع به قت شود.

معنی صالح

صالح . [ ل ِ ] (اِخ ) ابن بشربن وداع بن اُبی بن ابی الاقعس المرّی . از ولد عامربن حنیفه و مکنی به ابی بشر است . خطیب در تاریخ خود از عبداﷲبن علی بن مداینی آرد که در کتابی به خط پدر خویش دیدم پدر او عرب و از بنی حنیفه و مادر وی کنیزکی خراسانی است و کنیز زنی از بنی مره بودو بشربن و

معنی خمی

خمی . [ خ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کوهپایه ٔ بخش برداسکن شهرستان کاشمر و دارای 660 تن سکنه . آب آن از قنات و محصول آن غلات و میوه و باغ انجیر و انار و شغل اهالی زراعت و راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی اگژر

اگژر. [ اِ ژِ ] (اِخ ) امیل . زبانشناس و یونانی دان فرانسه متولد به پاریس (1813 - 1885 م .). (از لاروس ).

معنی بروسوی

بروسوی . [ ب ُ س َ وی ی ] (ص نسبی ) منسوب به بروسه ، که شهری است در آسیای صغیر. رجوع به بروسه شود.

معنی مدلکة

مدلکة. [ م ِ ل َ ک َ ](ع اِ) مدلک . (اقرب الموارد). رجوع به مِدلَک شود.

معنی قاضی القضاة

قاضی القضاة. [ ضِل ْ ق ُ ] (اِخ ) قاسم بن علی بن حسین هاشمی زینبی . رجوع به قاسم زینبی شود.

معنی خون جوش زدن

خون جوش زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) جوشیدن خون . || به هیجان آمدن . غضبناک و خشمگین گشتن . || به سر غیرت آمدن .

معنی لعل شدن

لعل شدن . [ ل َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) سرخ گشتن . برنگ لعل درآمدن : برادر جهان بین من سی وهشت که از خونشان لعل شد خاک دشت . فردوسی . ای حمیرا اندر آتش نه تو نعل تا ز نعل تو شود این کوه لعل . مولوی .

معنی بهمنگان

بهمنگان . [ب َ م َ ] (اِ مرکب ) بهمنجنه . رجوع به بهمنجنه شود.

معنی بصرک

بصرک . [ ب َص َ رَ ] (اِخ ) ده جزء دهستان بزینه رود بخش قیدار شهرستان زنجان . سکنه آن 139 تن . آب از چشمه سار. محصول آنجا غلات . شغل اهالی آن زراعت . صنایع دستی آن قالیچه و گلیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).

معنی دندان شویه

دندان شویه . [ دَ ی َ / ی ِ ] (اِ مرکب ) دندان شوی . دندان سای . دندان زدای . مسواک . (یادداشت مؤلف ). رجوع به مسواک و دندان آپریز شود.

معنی علی

علی . [ع َ ] (اِخ ) ابن محمدبن اسحاق . وی از اهالی قم بود واز جمله وکیلانی است که صاحب کشف الغمة بنقل از اعلام الوری تألیف طبرسی ، گوید که آنها حضرت صاحب الامر(ع ) را رؤیت کرده اند. (از حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 110).

معنی احذار

احذار. [ اَ ] (ع اِ) (ابن ...) هوشیار و باپرهیز. (منتهی الارب ). حذر. زیرک .

معنی افاءة

افاءة. [ اِ ءَ ] (ع مص ) بازگشتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع کردن . (ازاقرب الموارد). || بازگردانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بازگرداندن . و بدین معنی با «الی » متعدی شود: افاء فلاناً الی کذا؛ ارجعه .(اقرب الموارد). || بازگرداندن کسی را ازآ

معنی سبعه ٔ منحوسه

سبعه ٔ منحوسه . [ س َ ع َ / ع ِ ی ِ م َ س َ / س ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) عبارت از عطیط، عریم ، سرموش ، کلاب ، ذوذوابة،لحیان و کبد است . رجوع به هفت خلیفه در برهان شود.

معنی صهب

صهب . [ ص ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اصهب . (منتهی الارب ). رجوع به اصهب شود.

معنی طرخوران

طرخوران . [ طَ خ ُ] (اِخ ) قصبه ٔ مرکز بخش طرخوران و دهستان تفرش شهرستان اراک ، 72هزارگزی شمال خاوری اراک . کوهستانی ، سردسیر خوش آب و هوا. مختصات جغرافیائی آن بدین شرح است : طول 50 درجه و 20 ثانیه و عرض 34 درجه و 40 دقیقه و 30 ثانیه . 1980 متر از سطح دریا مرتفعتر است . جمعیت قصب

معنی محسن

محسن . [ م ُ ح َس ْ س ِ ] (اِخ ) ابن حسین بن علی کَوجَک العبسی ، مکنی به ابوالقاسم ادیب و فاضل و وراق و شاعر بود و خطش که شبیه به خط طبری است معروف و مشهور می باشد. وی در سال 416هَ . ق . درگذشت . (از معجم الادباء ج 17 ص 89 چ مصر).

معنی تسنیم

تسنیم . [ ت َ ] (اِخ ) چشمه ای است در بهشت . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (از زمخشری ). آبی است در بهشت که بالای غرفه ها روان است ، یا چشمه ای است که بالای اهل جنت برآمده . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). چشمه ای است در بهشت که آب آن از بلندی فرو ریزد. (از متن اللغة). آبی

معنی زملج

زملج . [ زُ ل ُ ] (اِ) پروانه ٔ کوچک . (از ناظم الاطباء). رجوع به لسان العجم شعوری ج 2 ص 47 شود.

معنی انشاص

انشاص . [ اِ ] (ع مص ) برکندن از جای . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ازعاج . (از اقرب الموارد). از جای برانگیختن . (تاج المصادر بیهقی ). برخیزانیدن . (یادداشت لغت نامه ).

معنی رمیثة

رمیثة. [ رُ م َ ث َ ] (اِخ ) ناحیه ای است در قضاء سماوة از کشور عراق ، سرزمینی است خوش آب و هوا. الوجه و الابیض نیز نامیده می شود. (از اعلام المنجد).

معنی ابوعلی

ابوعلی . [ اَع َ ] (اِخ ) حسن بن حارث خوارزمی . رجوع به حسن شود.

معنی مداهنه

مداهنه . [ م ُ هََ / هَِ ن َ / ن ِ ] (از ع اِمص ) مداهنة. چاپلوسی . ماست مالی .روغن مالی . (از یادداشتهای مؤلف ). مزاج گوئی . خوشامدگوئی : معروض می دارم این سخن را به خوشی دل و مداهنه و حیله نیست . (تاریخ بیهقی ص 317). || حق پوشی . ریا. نفاق . دوروئی : اگر آن تقیه و مداهنه است ا

معنی قلعه سپید

قلعه سپید. [ ق َ ع َ س َ / س ِ ] (اِخ ) در یک فرسنگی نوبنجان نهاده است . رجوع به فارسنامه ٔ ابن بلخی چ کمبریج ص 147 شود.

معنی جرذ

جرذ. [ ج َ رَ ] (ع اِ) بیماری ستور، مانند آماس و ترنجیدگی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). هر ورمی که در پی ستور پدید آید. (از اقرب الموارد). ورم پی دایه ، و آن هرگونه تورم و برآمدگی عصب باشد که در پی دایه حادث گردد، خواه در ظاهر کعب باشد و خواه درون آن ، علتی است در پ

معنی غشیان

غشیان . [ غ َ ش َ ] (ع مص ) غشیان با تازیانه ؛ زدن با آن . (از اقرب الموارد). به تازیانه زدن کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || غشیان به کسی ؛ آمدن نزدیک وی . (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد). یا از فوق آمدن کسی را. (منتهی الارب ). آمدن (مصادر زوزنی ). || غشیان با زن ؛ مجامعت

معنی نظم کردن

نظم کردن . [ن َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سرودن . شعر گفتن : نامه نویسد بدیع و نظم کند خوب تیغ زند نیک و پهنه بازد و چوگان . فرخی . صفت خواجه همی نظم کنم من به مدیح نکنم ز آنچه بگفتم به خدا استغفار. ناصرخسرو. ولی نظم کردم به نام فلان مگر بازگویند صاحبدلان . سعدی . || به رشته

معنی زقه

زقه . [ زُق ْ ق َ/ ق ِ ] (از ع ، اِ) آب و دانه که طائر از گلو برآورد و در دهن بچه اندازد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). خورشی که مرغ به چوزه ٔ خود به دهان می دهد. (ناظم الاطباء). و رجوع به زَق ّ شود. - زقه دادن ؛ غذا دادن مرغ بچه ٔ خود را بدهان . خورش دادن مرغ جوجه را بدهان : از

معنی بیغولگک

بیغولگک . [ ب َ / بی ل َ گ َ ] (اِ مصغر) بیغوله ٔ کوچک . (یادداشت مؤلف ) : من و بیغولگکی تنگ به یک سو ز جهان عربی وار بگریم به زبان عجمی . آغاجی .